تبليغاتX
سمیرا دختر شهمیرزادی

سمیرا دختر شهمیرزادی

زندگی

فعلا خدافظی

یه مدت نیستم

یه سفر شاید طولانی

امیدوارم برگردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 22  توسط سُمیرا  | 

من خوبم

من خوبم اما نمی دونم خدا هم حالش خوبه یا نه؟

حتی یه کوچولو نگران دنیا هم هستم، یه کم کاراش پیچیده شده این روزها

حتی یه کم نگران تابستون هم هستم آخه امسال تابستون خیلی گرمشه

نگران بابا هم هستم چون دکتر میگه قند گرفته و دلم نمیاد بهش بگم که هندونه نخوره آخه هندونه خوشمزست خوب

نگران مامان هم هستم این روزا برای نقاشی خونه خیلی کار میکنه نگران دستشم که نکنه دوباره یه دکتر بخواد عملش کنه

نگران مادرجون هم هستم از بس که این روزا راه میره و میگه دلش میخواد بره کربلا و اگه نره از هیچ کدوم از مانمیگذره

نگران استاد مرادی هم هستم که چرا زن نمی گیره آخه داره پیر میشه

نگران آریا هم هستم از بس که لاغره و باید به زور بهش غذا داد آخه میگه من بهترین خاله ی دنیام و من رو از همه بیشتر دوست داره حتی اگه اینو به خاطر آدامس های پرتقالی و اسباب بازی هایی که براش میخرم بگه

نگران دانشکده خبر هم هستم آخه یه جوری شده، هم خودش، هم آدماش

نگران امتحان زبان آبان ماه هم هستم که اگه 6 نگیرم نمی تونم بورسیه بگیرم

خب

فکر کنم با تمام اینها من نباید زیاد خوب باشم

اما به خاطر دل همه اینا من خوبم

به جان شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 20  توسط سُمیرا  | 

این روزها مرده ام

نمی دونم که این روزها خوبم یا بد؟

خوش اخلاق یا بداخلاق؟

شاغل یا بیکار؟

صاحب خانه یا بی خانه؟

اصلا نمی دونم این روزها زنده هستم یا نه؟

اگر بخواهم خوشبینانه به همه چیز نگاه کنم باید زنده باشم و تازه خیلی هم راضی از همه چیز

درسته که ۴ سال زندگی مستقل توی تهران یه تجربه خوبه

اما اگر خوشبینانه به موضوع نگاه کنم برگشتن پیش خانوادم خیلی لذت بخشه

خوب همه چیز انگار خوبه اما این روزها مرده ام

این روزها ساکن شهمیرزاد و سمنان و هفته ای یکی دو روز تهرونم

دلم میخواد برم و وقتی مصمم میفتم دنبال کاراش مامان برام داستان تعریف می کنه تا سست شم تا بیشتر حس کنم مرده ام

داستان مامان این بود:

پدربزرگ پدرم نابینا بود و وقتی که از دنیا رفت نزدیک ۱۰۰ سال داشت. ما بابا حسین صداش میکردیم

وقتی ۴ سالم بوده مامان یک روز من رو میبره خونه باباحسین و منم بعد از خوردن بادوم های تازه حیاط بهانه میگیرم که بریم

باباحسین میاد سمتم و میگه: میشه دختر ما بشی و نری؟

منم صاف وایمستم که: نه خیرم

مامان توی راه بهم میگه چرا نموندی گناه داره و من میگم:

مگه خودش مرد نیست

تازه بزرگم شده

تازه زنم داره

خب یه بچه برا خودشون درست کنن.

حالا مامان این قصه رو برام تعریف کرد و گفت می تونید برید اما من و بابات دیگه نمی تونیم یکی مثل تو یا سارا داشته باشیم.

نمی دونم باید چی کار کنم؟

گیج شدم.

می دونم کلی چرت و پرت نوشتم اما گیج شدم

حس می کنم این روزها مرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 18  توسط سُمیرا  | 

همه چی آرومه

تولد یکی از بهترین دوستامه سارا میخواد بره خرید و آریا که این روزها حسابی دوسم داره با من میاد حتی بچه هم فهمیده که تولد رفتن از خرید با سارا خیلی لذت بخش تره

با آریا می رقصم

هرلحظه به خودم یادآوری می کنم که داره خیلی بهم خوش میگذره

همه چی آرومه....

 

آزانس گرفتم تا آریا رو ببرم به پارک

داره برام شیرین زبونی میکنه و حرف میزنه یهو نگام میکنه و میگه خاله من و تو بال درمیاریم اون وقت پرواز میکنیم و میریم به اون دورا

بهش میگم نمیشه خاله ما آدمیم

اما خیلی محکم میگه میشه

میگم چه جوری؟

میگه میشه خاله من توی فیلم دیدم

و تلاش من برای اینکه بهش اثبات کنم اون فیلم بوده و نمیشه فایده ای نداره از نظر اون ما می تونیم بال دربیاریم و پرواز کنیم

همه چی آرومه....

 

 

آریا رو اوردم به پارک کریم خان انتظار دارم اونم مثل من حسابی برای تاب این پارک دلتنگ باشه اما نیست

اینقدر غر میزنه تا ببرمش به پارک بازی بچه ها تا اونجا ذوق کنه برای این همه اسباب بازی لوس و سرسره های پلاستیکی و پسرای ژیمناستیک بازی که از در و دیوار با تمام انرژی بالا میرن

همه چی آرومه....

 

با آریا سوار تاکسی شدم یه پیرمرد ژنده پوش میاد جلو و اصرار میکنه فندک بخرم وقتی توجهی نمی کنم میره و بیچارگی من شروع میشه

آریا معتقده که اون آقاهه گناه داشته و تازه فندکم خیلی چیز خوبی برای بچه هاست

دیگه کم کم گریه میفته و مصرانه میگه با من قهره و دیگه منو نمی خواد

تاوان این فندک خریدن اینه که باید یک خیابون آریا رو بغل کنم و تازه تهش ببرمش سوار ماشین دودی جلوی بازار بزرگ بشه و هر دو ثانیه هم بگه چرا راه نمیفته خاله؟

همه چی آرومه....

 

توی اتوبوس از تهران به سمنان آریا دوباره من رو میخواد و با خاله آشتی کرده چون براش لواشک خریدم و قطعا خاله ای که براش لواشک بخره بهترین خاله دنیاست و اجازه میده که بغلش کنم و کل راه رو روی پام بخوابه، تازه من تنها آدمی هستم که آریا به غیر از مامان و باباش شبها پیشش میخوابه

دیروقت میرسیم و وقتی درو باز میکنم آریا خواب آلود توی بغلم میگه خاله یواشتر

می پرسم چرا

میگه مردم خوابن خاله گناه دارن

 همه چی آرومه....

 

من برگشتم شهمیرزاد پیش مامان و بابا

معلم زبان انگلیسی گرفتم و قراره 5 ماهه فول شم

کلاس خیاطی رفتم و حالا میشینم برای خودم لباس طراحی می کنم و می دوزم و بابابزرگ کلی افتخار میکنه که نوه اش این هنر رو داره

دارم ترم آخر دانشگاه رو هم تمام میکنم

یه کار خیلی خوب پیدا کردم که قراره از اول تیر شروع بشه

بابا یکی از آپارتمان های رو به پارک توی سمنان رو داره برایم مبله میکنه که راحت باشم

شهمیرزاد هم که این روزها حسابی بهشته

واقعا انگار همه چی آرومه....

 

آره همه چی آرومه به جز پازل گلی که بیشتر زرد داره تا قرمز و روی کتابخونه بهم دهن کجی میکنه

یا دلتنگی های تهران و پیاده روی های طولانی توی خیابون های تموم نشدنیش

و تکرار هر روزه اون شب که روی راحتی نشسته بودم و سعی می کردم  قانع کنم که رفتنم از تهران بد نیست تا گریه نباشه در حالی که داشتم از بغض رفتن می مردم اما با کلی اشتها غذا خوردم حتی بیشتر از همیشه

 

خانوم این روزها من برای تو

بغلم کن

اون قدر محکم که تمام بدنم تاب تنهایی نداشته باشه

من برای تو

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 15  توسط سُمیرا  | 

میشه از مرگ یه خان هم غصه خورد

محلات را که می شناسید؟

همون شهری که به گلهای زیباش معروفه

۱۸ فروردین ماه شنیدم که آخرین خان محلات دیگر زنده نیست

از اول از خان و خان بازی خوشم نمی اومده و به قول این امروزی ها حسابی جمهوری طلب بودم و طرفدار قشر رعیت تا خان

اما نمی دونم چرا این قدر از شنیدن خبر مرگ آخرین خان محلات ناراحت شدم

یه جورایی به آدم حس تمام شدن یه چیرزی رو میده

مخصوصا اگه برادر زاده علی خان برات ازش گفته باشه

برادر زاده علی خان یعنی همون آخرین خان محلات برام تعریف کرد که چه جوری عموی عزیزش رو شسته و کفن رو به تنش رو پوشونده و هر قدر که برام تعریف کرد فکر کردم حتی میشه بعضی وقتها خان ها رو داشت

چون شده که یکیشون مثل علی خان بشه که خیلی هم خوب بوده و حتی شاید از من هم بیشتر طرفدار ندارها

علی خان پسر مصورالسلطان بوده که میگن نقاش سلطنتی بوده

اما خب خانی که نقاش بوده رو میشه دوست داشت مگه نه؟

به هر حال خبر مرگ علی خان زیادی حالم رو گرفت

باورتون میشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 9  توسط سُمیرا  | 

من موندم این خدا تا حالا دلش تنگ شده؟

نه، خدایی من موندم

این خدای گل ما تا حالا دلش برای کسی تنگ شده؟

اصلا وقتی داشت بعد گل بازی و ساختن ماها دلتنگی رو هم می آفرید می دونست چه جوریه؟

به جان خودم اگه بدونه

اون که دلش برای کسی یا چیزی تنگ نمیشه، هر چی بخواد برای اونه

اما آخه خداجون من که خدا نیستم

به فکر منم باش دوست جون، دلتنگی برای آدما، شهرا و کلی چیزای دوست داشتنی دیگه یه کم بیشتر از خیلی سخته

حالا من هی غر بزنم و داد بزنم سرت و تو قبول نکن

خیلی مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1  توسط سُمیرا  | 

تولدت مبارک خانمی

با عرض شرمندگی خدا این بنده حقیر را بیست و چهار ساله کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23  توسط سُمیرا  | 

خداحافظ مرد آرام سرویس عکس خبرگزاری مهر

هیچ چیزی از آقای تکین نمی دونم

یا نه

اصلا یادم نمیاد

جز یه مرد آروم و کم حرف

که اصلا نمیشد ازش بدت بیاد

اما الان اطلاعاتم ازش بیشتر شده

نیم ساعت پیش تحریریه خبرگزاری مهر رفت توی بهت مرگ آقای تکین و دخترش

آقای تکین به راحتی همین لغات توی گردنه حیران تصادف کرده و دیگه زنده نیست

اینجا خبرگزاری مهره

و دارم با هق هق همه دوستاش از مرگش می نویسم

خدایا انگار ما همه از مرگ متنفریم

مخصوصا حالا......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19  توسط سُمیرا  | 

خدایی بعضی موقع ها عکاسی واقعا لذت بخشه

 

این روزا و این شبارو با وجود اینکه این همه داغونم دوست دارم

اگه بخوای به همه چیز بدون وجود این کمکا نگاه کنی این روزا همه چیز برای من باید فاجعه باشه

اما دارم سعی می کنم که خوب باشه

خدایا من همه چیز رو به تو سپردم

هر چی که تو بخوای

فقط تو رو خدا بخواه که...

در ضمن خدایا ممنونم به خاطر مامان ماهم

هیچ وقت فکر نمی کردم یه زمانی وقتی باهاش درد دل کردم و همه چیز رو گفتم این قدر خوب دوستم باشه

ممنونم مامان

به خاطر لاست هم ممنون

نعمت دیگری که در کنار مهر که بهم کمک میکنه که روزها رو شب کنم مسئولیت شبها رو به عهده گرفته

مرسی خدا که کسانی رو آفریدی که خبرگزاری ها رو افتتاح کنن و لاست بنویسن و بسازن

و مرسی برای این همه ذوق توی این شبها و شعار و داد برای طرفداری از میرحسین عزیز 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17  توسط سُمیرا  | 

کاش همیشه بچه میموندم

خیلی حس خوبیه که بعد متها که خواهرت شده بوده برا بچه و شوهرش با هم تنها باشین و حرف بزنین

دیشب وقتی رفتم مسواک بزنم سارا گفت: یادته که وقتی که بچه بودی مامان که بت می گفت مسواک بزن مسواکتو آب می زدی و وانمود می کردی که مسواک زدی

یهویی رفتم اون موقع ها

خیلی دلم تنگ شد

خیلی زیاد

کاش همیشه بچه می موندم

وقتی بچه ای حماقت هات رو میگذارن به حساب بچگی و خوردت نمیکنن به خاطر این همه حماقت اما بزرگ که بشی همه چی تمومه

همه چی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9  توسط سُمیرا  | 

کجایی دوست جون

365

روز پیش توی همین ساعت تو بهت عظمت مسجدالنبی بودم و تمام آرامشی که برای رسیدن بهش له له میزدم

آره پارسال همین موقع تو تاریکی شب مدینه روی سنگای سفید و سیاه حیاطش قدم میزدم و چه قدر آروم شده بودم

چه قدر حس خوبی داشتم

انگار همه چیز درست شده بود

انگار اصلا مهم نبود که 9 ساعت توی فرودگاه برای تاخیر پرواز سرپا ایستاده ایم و غرغر کردیم

انگار همه چیز خوب شده بود و عالی

آروم و بی دردسر

با این چادر عجیب اما دوست داشتنی

با این صدای آروم شجریان توی گوشم

و نگاه بهت زده به بین الحرمین

و داشتن خدایی که انگار تا حالا انقده محکم بغلش نکرده بودیش و

آروم توی گوشش زمزمه نکرده بودی که

چه قدر دوسش داری

چه قدر اینجا هست

و انگاری خیلی دلتنگش بودی

ای کاش هیچ وقت نمی رفتم که اینقدر دلتنگی اون آرامش رو نکشم

ای کاش هیچ وقت اونقدر محکم بغلش نمی کردم و اونقدر باهاش رفیق نمی شدم

تا حالا انقده پررو شم و باهاش دعوا کنم

و انقده قبیحانه نگاه کنم به آسمون و سرش داد بکشم برای این همه

......

قهری دوست جون می دونم

اما دلم اون حیاط و اون آرامش این روزای پارسال رو می خواد کجایی؟

 

ممنون اسطوره های دوست داشتنی

هیچ وقت توی زندگیم از حضور 2 ساعته توی یک کلاس درسی دانشگاهی و یکسره نوشتن لذت نبرده بودم

ممنون استاد مرادی

چه قده که شما خوبید

این داستان اسطوره های امروز ایرانی که از کجا یهویی اومدن خیلی باحال بود

دارم می میمیرم از کرم نوشتن یه داستان از تمام گفته های امروز

امروز یهویی گفتم چه بد که داره تموم میشه

و بهتره انقده بی رحمانه هی نگم

چه خوب که دارم از دست این دانشگاه و لیسانس لعنتی خلاص میشم

 

مرسی که من انقده بدم و شما همه انقده خوب

میدونم

آقا میدونم

به خدا میدونم که این روزا غیرقابل تحملم و خیلی بد

میدونم سگ شدم و پاچه همه رو میگیرم

میدونم خل شدم

میدونم 8 کیلو لاغر شدم

خوب میدونم که همش مریضم

میدونم که این حرف زدنای با خودم صد برابر شده و دیگه رفته روی مخ

میدونم بی معرفت شدم و به یاد هیچ کس نیستم

وقت می خوام

همتون ببخشید

دارم تلاش می کنم که همه چیز خوب شه و درست

اما سخته به خدا قبول کنید

جنس لامسب من زنه

شرمنده که زنم و طول میکشه که دل صاب مردم حجم این همه درد و غم و دلتنگی رو هضم کنه

اما بازم ممنون که هستید

سمیرا،نیما، شیما، رامین، گلبو و مسعود

ممنون که هستید و حتی تحملم می کنید

خوب میشم

ایدز که نیست

دارم یاد میگیرم که بگم جوجم مرده نه همه چیز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23  توسط سُمیرا  | 

بخواب آقای خاتمی : ببخشید

پریشب آنقدر دلشوره داشتم و دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم که داشتم خل می‌شدم به ساعت که داشت می‌گفت دیروقته توجه نکردم و راه افتادم سمت تجریش تا حسابی گریه کنم و غرهامو سر امامزاده صالح بزنم، بعد که برگشتم خونه هنوزم ناخوش بودم و نفهمیدم چرا

 فرداش با ذوق دیدن دوباره خاتمی را افتادم اما هر دقیقه که گذشت ذوقم کور شد و باز دلم گریه خواست و امامزاده وقتی شهاب گفت: آقای خاتمی نامه انصراف رو نوشته و توی جیبشه

 امیر بهم گفت پاشو و با خاتمی حرف بزن خوب می‌دونه که این‌جور مواقع اشکم دم مشکمه و بلدم غر بزنم

 ایستادم و با کلی تلاش که خدا کنه این اشکای دم مشک لامسب در نیان داد زدم سر آقای خاتمی

 بهش گفتم نمی خوام از در منطق باش حرف بزنم بلکه مثل یک زن می‌خوام با احساس غیرمنطقی خودم حرف بزنم

 بهش گفتم زبام لال اون روزی که انصرافش رو اعلام کرد تا صبح نخوابه و به اشکای من و امثال من فکر کنه

 بهش گفتم به تمام هزینه‌هایی که توی این سالها براش پرداخت کردیم فکر کنه

 بهش گفتم به دوستای شب خوابیده تو وزرا و به دوستای تعلیق شده از تحصیلم فکر کنه و تا صبح نخوابه

 خاتمی گفت چشم

 و من نشستم تا اشکام یهویی نریزن

 آقای خاتمی حرفاتون رو شنیدم و می‌خوام بگم که قانع شدم که نیاید و من به حرفتون گوش بدم و به میرحسین رای بدم

 اما یه بغضی داره خفم می‌کنه

 بغضی که موقع حرفاتون اومد تو گلوم، وقتی بچه‌ها سرتون داد زدن و پاشدن بیشتر شد و وقتی کسی گفت این خاتمی مرد دیگه داشت خفه‌ام می‌کرد

 بغضی که دلش می‌خواست بترکه وقتی که دخترا چپ‌چپ نگاهم می‌کردن که چرا گفتم زنم و احساساتی بدون اینکه فکر کنن اتفاق مهمتری از زن بودن ماها یا مردانگیمون اتفاق افتاده

 آقای خاتمی چشم

 هر چی شما بگید

 اصلا کور شه هر دختری که حرف باباشو گوش نده

 تو رو خدا شبی که انصراف دادید بخوابید

 من این بار اشتباه کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15  توسط سُمیرا  | 

من و بابا خاتمی

دیروز رفته بودم پیش خاتمی جونم

سالهاست که خیلی دوستش دارم و حتی بعضی وقتا شاید تا نزدیکیای عشقم  به بابایی خودم

دیروز بهش گفتم که چه قدر دوستش دارم

و اینکه اصرار دارم که بیاد به خاطر این نیست که دوباره بتونم شالای رنگی بپوشم یا توی خایابون بخندم و بدوم بدون اینکه کسی چپ چپ نگاهم کنه

دوست دارم فکر کنه که من و یه عالمه دختر دیگه مثل من مثل نرگسش دوستش داریم  می خوایم که بیاد

همین

هرچند بین خودمون باشه اما با توجه به حرفای دیروز بابا خاتمی من که فکر کنم بیاد

حیف شد دوباره نشد ماچش کنما

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10  توسط سُمیرا  | 

طعم گس 22 سالگی

تمام شد

۲۲

رو میگم

۱۵

دی ماه تمام شد و

۲۳

 شروع شد

نمیشه گفت شیرین و دوست داشتنی بود یا اینکه نه خیلی وحشتناک

اما دوسش نداشتم

خوب نبود

خوش نگذشت

شاید هم من انتظار زیادی دارم

خوب البته خوبی هم داشت

سفر از جمله خوش گذرونی های خوب این ۲۲ سالگی مسخره بود

 مسلما خونه خدا گل سر سبد بود

در کنارش چالوس و یزد و اصفهان و بقیه جاها خوب بودن

رفتن دائی فاجه بود نه فقط برای ۲۲ سالگی بلکه برای تمام عمرم

و یه چیزی که نمی خوام بنویسم

دوست دارم نگم

به کسی هم ربط نداره

تازه هنو نمی دونم که این اتفاق بد بود یا خوب

اصلا اتفاق بود یانه؟

درست مثل خرکاری خبرنگاری تو این یک سال که نمی دونم خوب بود یا بد؟

یا برگشتن خواهرم و خانوادش که برای ما خوب بود و نمی دونم برای اونا و آینداه آریا خوب بود یا بد؟

۳

ماه بی خونه بودن و آورارگی که بدون هیچ تردیدی میگم بد بود

اما اونقد بی انصاف نیستم که تشکر نکنم به خاطر خونه دوست داشتنیم که گرفتم

یا دوستای خوبی مثل سمیرا و ملیحه

یا داداش های خوبم

مثل همیشه هنوز هم دلم یک چیزی می خواد

اما بازم مثل همیشه نمی دونم چیه؟

تصمیم گرفتم ۲۳ خوب باشه

اما میدونم که بازم دست من نیست

دست خودشه

آهای با تواما

همونی که اون بالا نشستی و من برات یه عروسکم که نخاشو تکون میدی

ما چاکریم

جای این همه بدبختی

یه کوچولو هم منو دوست داشته باش

گناه دارما

خود دانی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 13  توسط سُمیرا  | 

مرگ همونقدر بد بود که فکر می کردم

همیشه مرگ برام ترسناک بود و بد

یکی از اصلی ترین دعاهای زندگیم این بود که هیچ وقت مرگ هیچ کدوم از عزیزانم رو نبینم چون تجربه نکرده می دونستم که جنبه ی مرگ رو ندارم

اما خدا مثل همیشه مرام گذاشت

علی دائی من بود

یه آدم خیلی عزیز و دوست داشتنی

دوست نداشت دائی صداش کنیم و ۲۲ سال بود که برای من علی یه فرشته ی دوست داشتنی بود

همون مرگی که خیلی دل خوشی نداشتم

خیلی راحت علی رو از ما گرفت

بدون هیچ دلیلی

فقط به این دلیل که ۴ تا بچه پولدار که تو حال خودشون نبودن عشقشون کشید که با تیغ موکت بری بدون اینکه حتی به دائی من اجازه دفاع بدن

از شیشه پایین کشیده ی ماشینش به ریه اش ضربه بزنن

و هیچ وقت فکر نکنن که علی ۳ تا بچه داشت

و کمر مادربزرگم با نبودنش خم میشه

و خواهرزاده ی بیچارش

تو بهت یه مرگ بی دلیل می مونه

و دیگه هیچ وقت خدا رو نمی بخشه

که اینقدر راحت دلش رو سوزوند

خدا

فقط در یک صورت می بخشمت

نگذار اونایی که این قدر راحت علی ما رو کشتن

راه برن

و بچه های دیگه رو سر هیچ و پوچ بدون پدر کنن

از ما که گذشت

مرگ رو با همه ی سردی چندش آورش تجربه کردیم

نگذار خیلی های دیگه این جوری عزیز از دست بدن

ممنون خدا

پانوشت

ممنون از همه ی دوستای خوبم که توی این روزای ترسناک تنهام نگذاشتن

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11  توسط سُمیرا  | 

همراه ندارم بیمار خودمم

خدایا من از این همه توجه و لطفتت ممنون و متعجبم

چرا می خندی؟جدی میگم

البته خوب این که این توجه فقط از طریق هجوم آوردن بیماریهای مختلف به من

تنهایی مسخره و چندش آور

نامردی و بی معرفتی همه ی دوستان

و انداختن ترس تو جون یه آدم تنها مثل من و سر دو راهی موندن

اعمال میشه کمی دیرهضمه

اما گفتم زشته اگه تشکر نکنم

خدایا شاکرم از اینکه توی سن  بیست و دو سالگی

به دیسک کمر دچار شده ام و طی این دو هفته درد مداوم هر بار مثل یک آدم بدبخت و تنها به بیمارستان رفتم

و دیازپام خوردم تا از پله ها بالا و پائین برم برای ریختن پول و گرفتن دارو و در جواب پرستارها بگم که تنهام و همراه ندارم

می دونی خدا تنهائی یه کوچولو برام ترسناک شده حتی ترسناک تر از اینکه وقتی میرم پیش دکترم بیمار ها همه پیرمرد و پیرزن هستند

شد

فکر نمی کردم که بشه اما شده

و منی که همیشه دم از تنهایی و کیفش می زدم یک کوچولو کم آوردم

ببخشید خدا

شرمنده که غر زدم

سر خم می کنم برای این همه لطف و توجه

فعلا دیازپام هام رو می خورم تا گیج شم و این همه لطف رو نبینم تا خودت چی بخوای

می بوسمت جیگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20  توسط سُمیرا  | 

سلام خونه ی جدید من

پیروز شدم

خونه گرفتم

یه خونه ی خوب با یه حیاط دوست داشتنی

خیلی قول ها به خودم داده بودم که حالا باید بهشون عمل کنم

شروع می کنیم

یک زندگی جدید با یه سمیرای جدید

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14  توسط سُمیرا  | 

بوی موهات زیر بارون

یک روزه به چالوس رفتم

بار اول بود که به این شهر برای ماندن سفر می کردم جاده اش خیلی خوب بود اما پیچ داشت خیلی زیاد مردیدم

مولود خانم میزبان مهربون ما کلی به ما رسید و تا سرحد مرگ خوردم چه غذا چه شیرینی

البته گزارشم هم راجع به همین غذاها و شیرینی ها بود

ساعت ۱ که من و سمیرا رفتیم تو اتاق که بخوابیم طوفان شد ما هم عین دیوانه های بارون ندیده رفتیم زیر بارون وتبدیل شدیم به ۲ موش آب کشیده ی تپل

وای خدای من عالی بود هم این بارونه و هم دریاش

و میشه گفت که میزبان های خوب، بارون لذت بخش و دریای آروم و یک عالمه خوردنی خوب باعث شد که سفرم که حتی به ۲۴ ساعت نکشید محشر باشه

البته قربون خدام برم که تمام این خوشی ها رو با جزوه ی آمار خراب کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10  توسط سُمیرا  | 

خوزکه شامرزا×

تازگی ها واقعا به این نتیجه رسیدم که شهمیرزاد رو دیونه وار دوست دارم، من به این اطمینان دارم که هیچ جای دنیا مثل شهمیرزاد برام عزیز و دوست داشتنی نیست

واقعا هم موندم که من۲  ساله با چه جونی هر هفته از تهران به شهمیرزاد میام

اما عشقه که دیگه

لامسب عشق چه کارا میکنه با آدم

این روزها در شهمیرزاد مسابقات گردو بازی برگزار شد و متاسفانه من فقط به روز آخر رسیدم اون هم بدون دوربین

اما اعتراف می کنم که خیلی عالی بود

به بچگی هام و اون گردو بازی ها و الک دولک رفتم

کاش دوباره بچه بشم

 

*گردو بازی به زبان شهمیرزادی .

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1  توسط سُمیرا  | 

تنهاییم کو؟

دلم برای خونه داشتن تنگ شده

دلم می خواد خونه تمیز کنم

تا صبح با صدای بلند موزیک گوش بدم

برم خرید

دم به دقیقه در یخچال خونم رو باز کنم از مرض

غذا بپزم

مهمون دعوت کنم

اعتراف می کنم این ۲ ماه خیلی سخت بوده خیلی

دیگه نمی تونم با آدمها زندگی کنم

تنهایی خداست

خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12  توسط سُمیرا  |