تبليغاتX
 سمیرا دختر شهمیرزادی
با عرض شرمندگی خدا این بنده حقیر را بیست و چهار ساله کرد.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23 توسط سُمیرا| |
هیچ چیزی از آقای تکین نمی دونم

یا نه

اصلا یادم نمیاد

جز یه مرد آروم و کم حرف

که اصلا نمیشد ازش بدت بیاد

اما الان اطلاعاتم ازش بیشتر شده

نیم ساعت پیش تحریریه خبرگزاری مهر رفت توی بهت مرگ آقای تکین و دخترش

آقای تکین به راحتی همین لغات توی گردنه حیران تصادف کرده و دیگه زنده نیست

اینجا خبرگزاری مهره

و دارم با هق هق همه دوستاش از مرگش می نویسم

خدایا انگار ما همه از مرگ متنفریم

مخصوصا حالا......

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19 توسط سُمیرا| |

خدایی بعضی موقع ها عکاسی واقعا لذت بخشه

 

این روزا و این شبارو با وجود اینکه این همه داغونم دوست دارم

اگه بخوای به همه چیز بدون وجود این کمکا نگاه کنی این روزا همه چیز برای من باید فاجعه باشه

اما دارم سعی می کنم که خوب باشه

خدایا من همه چیز رو به تو سپردم

هر چی که تو بخوای

فقط تو رو خدا بخواه که...

در ضمن خدایا ممنونم به خاطر مامان ماهم

هیچ وقت فکر نمی کردم یه زمانی وقتی باهاش درد دل کردم و همه چیز رو گفتم این قدر خوب دوستم باشه

ممنونم مامان

به خاطر لاست هم ممنون

نعمت دیگری که در کنار مهر که بهم کمک میکنه که روزها رو شب کنم مسئولیت شبها رو به عهده گرفته

مرسی خدا که کسانی رو آفریدی که خبرگزاری ها رو افتتاح کنن و لاست بنویسن و بسازن

و مرسی برای این همه ذوق توی این شبها و شعار و داد برای طرفداری از میرحسین عزیز 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17 توسط سُمیرا| |
خیلی حس خوبیه که بعد متها که خواهرت شده بوده برا بچه و شوهرش با هم تنها باشین و حرف بزنین

دیشب وقتی رفتم مسواک بزنم سارا گفت: یادته که وقتی که بچه بودی مامان که بت می گفت مسواک بزن مسواکتو آب می زدی و وانمود می کردی که مسواک زدی

یهویی رفتم اون موقع ها

خیلی دلم تنگ شد

خیلی زیاد

کاش همیشه بچه می موندم

وقتی بچه ای حماقت هات رو میگذارن به حساب بچگی و خوردت نمیکنن به خاطر این همه حماقت اما بزرگ که بشی همه چی تمومه

همه چی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9 توسط سُمیرا| |
کجایی دوست جون

365

روز پیش توی همین ساعت تو بهت عظمت مسجدالنبی بودم و تمام آرامشی که برای رسیدن بهش له له میزدم

آره پارسال همین موقع تو تاریکی شب مدینه روی سنگای سفید و سیاه حیاطش قدم میزدم و چه قدر آروم شده بودم

چه قدر حس خوبی داشتم

انگار همه چیز درست شده بود

انگار اصلا مهم نبود که 9 ساعت توی فرودگاه برای تاخیر پرواز سرپا ایستاده ایم و غرغر کردیم

انگار همه چیز خوب شده بود و عالی

آروم و بی دردسر

با این چادر عجیب اما دوست داشتنی

با این صدای آروم شجریان توی گوشم

و نگاه بهت زده به بین الحرمین

و داشتن خدایی که انگار تا حالا انقده محکم بغلش نکرده بودیش و

آروم توی گوشش زمزمه نکرده بودی که

چه قدر دوسش داری

چه قدر اینجا هست

و انگاری خیلی دلتنگش بودی

ای کاش هیچ وقت نمی رفتم که اینقدر دلتنگی اون آرامش رو نکشم

ای کاش هیچ وقت اونقدر محکم بغلش نمی کردم و اونقدر باهاش رفیق نمی شدم

تا حالا انقده پررو شم و باهاش دعوا کنم

و انقده قبیحانه نگاه کنم به آسمون و سرش داد بکشم برای این همه

......

قهری دوست جون می دونم

اما دلم اون حیاط و اون آرامش این روزای پارسال رو می خواد کجایی؟

 

ممنون اسطوره های دوست داشتنی

هیچ وقت توی زندگیم از حضور 2 ساعته توی یک کلاس درسی دانشگاهی و یکسره نوشتن لذت نبرده بودم

ممنون استاد مرادی

چه قده که شما خوبید

این داستان اسطوره های امروز ایرانی که از کجا یهویی اومدن خیلی باحال بود

دارم می میمیرم از کرم نوشتن یه داستان از تمام گفته های امروز

امروز یهویی گفتم چه بد که داره تموم میشه

و بهتره انقده بی رحمانه هی نگم

چه خوب که دارم از دست این دانشگاه و لیسانس لعنتی خلاص میشم

 

مرسی که من انقده بدم و شما همه انقده خوب

میدونم

آقا میدونم

به خدا میدونم که این روزا غیرقابل تحملم و خیلی بد

میدونم سگ شدم و پاچه همه رو میگیرم

میدونم خل شدم

میدونم 8 کیلو لاغر شدم

خوب میدونم که همش مریضم

میدونم که این حرف زدنای با خودم صد برابر شده و دیگه رفته روی مخ

میدونم بی معرفت شدم و به یاد هیچ کس نیستم

وقت می خوام

همتون ببخشید

دارم تلاش می کنم که همه چیز خوب شه و درست

اما سخته به خدا قبول کنید

جنس لامسب من زنه

شرمنده که زنم و طول میکشه که دل صاب مردم حجم این همه درد و غم و دلتنگی رو هضم کنه

اما بازم ممنون که هستید

سمیرا،نیما، شیما، رامین، گلبو و مسعود

ممنون که هستید و حتی تحملم می کنید

خوب میشم

ایدز که نیست

دارم یاد میگیرم که بگم جوجم مرده نه همه چیز

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23 توسط سُمیرا| |
پریشب آنقدر دلشوره داشتم و دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم که داشتم خل می‌شدم به ساعت که داشت می‌گفت دیروقته توجه نکردم و راه افتادم سمت تجریش تا حسابی گریه کنم و غرهامو سر امامزاده صالح بزنم، بعد که برگشتم خونه هنوزم ناخوش بودم و نفهمیدم چرا

 فرداش با ذوق دیدن دوباره خاتمی را افتادم اما هر دقیقه که گذشت ذوقم کور شد و باز دلم گریه خواست و امامزاده وقتی شهاب گفت: آقای خاتمی نامه انصراف رو نوشته و توی جیبشه

 امیر بهم گفت پاشو و با خاتمی حرف بزن خوب می‌دونه که این‌جور مواقع اشکم دم مشکمه و بلدم غر بزنم

 ایستادم و با کلی تلاش که خدا کنه این اشکای دم مشک لامسب در نیان داد زدم سر آقای خاتمی

 بهش گفتم نمی خوام از در منطق باش حرف بزنم بلکه مثل یک زن می‌خوام با احساس غیرمنطقی خودم حرف بزنم

 بهش گفتم زبام لال اون روزی که انصرافش رو اعلام کرد تا صبح نخوابه و به اشکای من و امثال من فکر کنه

 بهش گفتم به تمام هزینه‌هایی که توی این سالها براش پرداخت کردیم فکر کنه

 بهش گفتم به دوستای شب خوابیده تو وزرا و به دوستای تعلیق شده از تحصیلم فکر کنه و تا صبح نخوابه

 خاتمی گفت چشم

 و من نشستم تا اشکام یهویی نریزن

 آقای خاتمی حرفاتون رو شنیدم و می‌خوام بگم که قانع شدم که نیاید و من به حرفتون گوش بدم و به میرحسین رای بدم

 اما یه بغضی داره خفم می‌کنه

 بغضی که موقع حرفاتون اومد تو گلوم، وقتی بچه‌ها سرتون داد زدن و پاشدن بیشتر شد و وقتی کسی گفت این خاتمی مرد دیگه داشت خفه‌ام می‌کرد

 بغضی که دلش می‌خواست بترکه وقتی که دخترا چپ‌چپ نگاهم می‌کردن که چرا گفتم زنم و احساساتی بدون اینکه فکر کنن اتفاق مهمتری از زن بودن ماها یا مردانگیمون اتفاق افتاده

 آقای خاتمی چشم

 هر چی شما بگید

 اصلا کور شه هر دختری که حرف باباشو گوش نده

 تو رو خدا شبی که انصراف دادید بخوابید

 من این بار اشتباه کردم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15 توسط سُمیرا| |

دیروز رفته بودم پیش خاتمی جونم

سالهاست که خیلی دوستش دارم و حتی بعضی وقتا شاید تا نزدیکیای عشقم  به بابایی خودم

دیروز بهش گفتم که چه قدر دوستش دارم

و اینکه اصرار دارم که بیاد به خاطر این نیست که دوباره بتونم شالای رنگی بپوشم یا توی خایابون بخندم و بدوم بدون اینکه کسی چپ چپ نگاهم کنه

دوست دارم فکر کنه که من و یه عالمه دختر دیگه مثل من مثل نرگسش دوستش داریم  می خوایم که بیاد

همین

هرچند بین خودمون باشه اما با توجه به حرفای دیروز بابا خاتمی من که فکر کنم بیاد

حیف شد دوباره نشد ماچش کنما

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10 توسط سُمیرا| |
تمام شد

۲۲

رو میگم

۱۵

دی ماه تمام شد و

۲۳

 شروع شد

نمیشه گفت شیرین و دوست داشتنی بود یا اینکه نه خیلی وحشتناک

اما دوسش نداشتم

خوب نبود

خوش نگذشت

شاید هم من انتظار زیادی دارم

خوب البته خوبی هم داشت

سفر از جمله خوش گذرونی های خوب این ۲۲ سالگی مسخره بود

 مسلما خونه خدا گل سر سبد بود

در کنارش چالوس و یزد و اصفهان و بقیه جاها خوب بودن

رفتن دائی فاجه بود نه فقط برای ۲۲ سالگی بلکه برای تمام عمرم

و یه چیزی که نمی خوام بنویسم

دوست دارم نگم

به کسی هم ربط نداره

تازه هنو نمی دونم که این اتفاق بد بود یا خوب

اصلا اتفاق بود یانه؟

درست مثل خرکاری خبرنگاری تو این یک سال که نمی دونم خوب بود یا بد؟

یا برگشتن خواهرم و خانوادش که برای ما خوب بود و نمی دونم برای اونا و آینداه آریا خوب بود یا بد؟

۳

ماه بی خونه بودن و آورارگی که بدون هیچ تردیدی میگم بد بود

اما اونقد بی انصاف نیستم که تشکر نکنم به خاطر خونه دوست داشتنیم که گرفتم

یا دوستای خوبی مثل سمیرا و ملیحه

یا داداش های خوبم

مثل همیشه هنوز هم دلم یک چیزی می خواد

اما بازم مثل همیشه نمی دونم چیه؟

تصمیم گرفتم ۲۳ خوب باشه

اما میدونم که بازم دست من نیست

دست خودشه

آهای با تواما

همونی که اون بالا نشستی و من برات یه عروسکم که نخاشو تکون میدی

ما چاکریم

جای این همه بدبختی

یه کوچولو هم منو دوست داشته باش

گناه دارما

خود دانی

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 13 توسط سُمیرا| |
همیشه مرگ برام ترسناک بود و بد

یکی از اصلی ترین دعاهای زندگیم این بود که هیچ وقت مرگ هیچ کدوم از عزیزانم رو نبینم چون تجربه نکرده می دونستم که جنبه ی مرگ رو ندارم

اما خدا مثل همیشه مرام گذاشت

علی دائی من بود

یه آدم خیلی عزیز و دوست داشتنی

دوست نداشت دائی صداش کنیم و ۲۲ سال بود که برای من علی یه فرشته ی دوست داشتنی بود

همون مرگی که خیلی دل خوشی نداشتم

خیلی راحت علی رو از ما گرفت

بدون هیچ دلیلی

فقط به این دلیل که ۴ تا بچه پولدار که تو حال خودشون نبودن عشقشون کشید که با تیغ موکت بری بدون اینکه حتی به دائی من اجازه دفاع بدن

از شیشه پایین کشیده ی ماشینش به ریه اش ضربه بزنن

و هیچ وقت فکر نکنن که علی ۳ تا بچه داشت

و کمر مادربزرگم با نبودنش خم میشه

و خواهرزاده ی بیچارش

تو بهت یه مرگ بی دلیل می مونه

و دیگه هیچ وقت خدا رو نمی بخشه

که اینقدر راحت دلش رو سوزوند

خدا

فقط در یک صورت می بخشمت

نگذار اونایی که این قدر راحت علی ما رو کشتن

راه برن

و بچه های دیگه رو سر هیچ و پوچ بدون پدر کنن

از ما که گذشت

مرگ رو با همه ی سردی چندش آورش تجربه کردیم

نگذار خیلی های دیگه این جوری عزیز از دست بدن

ممنون خدا

پانوشت

ممنون از همه ی دوستای خوبم که توی این روزای ترسناک تنهام نگذاشتن

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11 توسط سُمیرا| |
خدایا من از این همه توجه و لطفتت ممنون و متعجبم

چرا می خندی؟جدی میگم

البته خوب این که این توجه فقط از طریق هجوم آوردن بیماریهای مختلف به من

تنهایی مسخره و چندش آور

نامردی و بی معرفتی همه ی دوستان

و انداختن ترس تو جون یه آدم تنها مثل من و سر دو راهی موندن

اعمال میشه کمی دیرهضمه

اما گفتم زشته اگه تشکر نکنم

خدایا شاکرم از اینکه توی سن  بیست و دو سالگی

به دیسک کمر دچار شده ام و طی این دو هفته درد مداوم هر بار مثل یک آدم بدبخت و تنها به بیمارستان رفتم

و دیازپام خوردم تا از پله ها بالا و پائین برم برای ریختن پول و گرفتن دارو و در جواب پرستارها بگم که تنهام و همراه ندارم

می دونی خدا تنهائی یه کوچولو برام ترسناک شده حتی ترسناک تر از اینکه وقتی میرم پیش دکترم بیمار ها همه پیرمرد و پیرزن هستند

شد

فکر نمی کردم که بشه اما شده

و منی که همیشه دم از تنهایی و کیفش می زدم یک کوچولو کم آوردم

ببخشید خدا

شرمنده که غر زدم

سر خم می کنم برای این همه لطف و توجه

فعلا دیازپام هام رو می خورم تا گیج شم و این همه لطف رو نبینم تا خودت چی بخوای

می بوسمت جیگر

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20 توسط سُمیرا| |
پیروز شدم

خونه گرفتم

یه خونه ی خوب با یه حیاط دوست داشتنی

خیلی قول ها به خودم داده بودم که حالا باید بهشون عمل کنم

شروع می کنیم

یک زندگی جدید با یه سمیرای جدید

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14 توسط سُمیرا| |
یک روزه به چالوس رفتم

بار اول بود که به این شهر برای ماندن سفر می کردم جاده اش خیلی خوب بود اما پیچ داشت خیلی زیاد مردیدم

مولود خانم میزبان مهربون ما کلی به ما رسید و تا سرحد مرگ خوردم چه غذا چه شیرینی

البته گزارشم هم راجع به همین غذاها و شیرینی ها بود

ساعت ۱ که من و سمیرا رفتیم تو اتاق که بخوابیم طوفان شد ما هم عین دیوانه های بارون ندیده رفتیم زیر بارون وتبدیل شدیم به ۲ موش آب کشیده ی تپل

وای خدای من عالی بود هم این بارونه و هم دریاش

و میشه گفت که میزبان های خوب، بارون لذت بخش و دریای آروم و یک عالمه خوردنی خوب باعث شد که سفرم که حتی به ۲۴ ساعت نکشید محشر باشه

البته قربون خدام برم که تمام این خوشی ها رو با جزوه ی آمار خراب کرد

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10 توسط سُمیرا| |
تازگی ها واقعا به این نتیجه رسیدم که شهمیرزاد رو دیونه وار دوست دارم، من به این اطمینان دارم که هیچ جای دنیا مثل شهمیرزاد برام عزیز و دوست داشتنی نیست

واقعا هم موندم که من۲  ساله با چه جونی هر هفته از تهران به شهمیرزاد میام

اما عشقه که دیگه

لامسب عشق چه کارا میکنه با آدم

این روزها در شهمیرزاد مسابقات گردو بازی برگزار شد و متاسفانه من فقط به روز آخر رسیدم اون هم بدون دوربین

اما اعتراف می کنم که خیلی عالی بود

به بچگی هام و اون گردو بازی ها و الک دولک رفتم

کاش دوباره بچه بشم

 

*گردو بازی به زبان شهمیرزادی .

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1 توسط سُمیرا| |
دلم برای خونه داشتن تنگ شده

دلم می خواد خونه تمیز کنم

تا صبح با صدای بلند موزیک گوش بدم

برم خرید

دم به دقیقه در یخچال خونم رو باز کنم از مرض

غذا بپزم

مهمون دعوت کنم

اعتراف می کنم این ۲ ماه خیلی سخت بوده خیلی

دیگه نمی تونم با آدمها زندگی کنم

تنهایی خداست

خدا

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12 توسط سُمیرا| |
دیشب با مامان و بابا و عمو وزن عمو رفتیم کنسرت شمس در فضای باز کاخ سعد آباد

مثل هر سال خوب بود و عالی

اما دلخوریهای کیخسرو پور ناظری و سماع گران قونیه که گله مند چمباتمه زده بودند اعصابم رو خورد کرد

نمی فهمم برنامه ای که پارسال اجرا شده امسال چرا اجازه ی اجرا نداره؟

مگر نه اینکه دلخوشی امثال من همین چیز هاست؟

اينكه من تنبور مي‌زنم و هر سال منتظر اين اتفاق بزرگم كه خيلي برام مهمه يك واقعيته كه حق ندارم ازش محروم بشم از هيچ چيزش

راستش رو بخواهید خیلی شاکیم خیلی مثل خیلی از آدمهای دیشب

که مثل همیشه همه‌ي ما راحت گذشتيم و اعتراض نكرديم

شاید هفته ی بد یه لیست بلند از شکایت هام رو بیارم

اينجوري نميشه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11 توسط سُمیرا| |

من واقعا نگرانتون هستم و می دونم که یکریز دارین به من فحش میدین و ازم متنفرید

اما چی کار کنم کاری از دست من بر نمیاد و مجبورم

انتظار هم دارم که درکم کنید

البته قبول دارم که انتظارم بی جاست حق هم دارید خوب

یک جورایی دارید چوب دیوانگی من رو می خورید

اما باور کنید که دیگه نمی تونستم فضای اون خونه رو تحمل کنم

پاهای عزیز و آش و لاش من که الان حتی بیشتر از بعد از سعی صفا و مروه درد می کنید

من رو ببخشید که توی این گرما مجبورتون کردم که از این بنگاه به اون بنگاه برید تا یک خونه برای من بدبخت پیدا بشه

بهتون مژده میدم که دیگه بسه خودم هم خسته شدم دیگه نمی گردیم هر چه بادا باد

پانوشت

یک دفتری رو باز کردم و دیدم که یک سال و ۳ ماه پیش توش نوشتم

از همه ی آدمها خسته شدم و می خوام تنها باشم تنهاي تنها، از اينكه همه از من فقط سواستفاده ميكنن و من فقط يك دوستم برای دوره سختی و مشکلات متنفرم

و در کمال خریت اعلام می کنم که الان بعد از ۱ سال باز هم به این رسیدم و با صداقت میگم که واقعا ترجیحم اینه که جز ۵ نفر با هیچ کدوم از دوستام حتی حرف نزنم و باز هم با صداقت اعلام میکنم که اونقدر بدبخت و احمق هستم که هر کس مطلبم رو خوند و پرسید که جزو اون ۵ نفر هست یا نه بگم

تو که جای خود داری

توضیح: نمی دونم این روزها چرا کاملا بی دلیل دوباره این حس قدیمی که دوست داشتم با شدت بزنم توی گوش یک مرد در من زنده شده

چرا؟

در ضمن روز ما خبرنگار ها هم مبارک چه نیمچه چه کامل

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0 توسط سُمیرا| |
 ۱ ببخشید

در طی یکی از دیوانگی های همیشگی ام یهو عشقم کشید که برای اولین بار توی زندگیم یه دروغ درست و حسابی و گنده بگم و اعتراف می کنم که خیلی خوش گذشت خالی بندی هم عالمی داره

تمام دوستای عزیزی که بهتون گفتم نامزد کردم و روز پدر بله برونم بود

خالی بستم خفن

و اعتراف می کنم که واقعا به زور تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم

ولی خوب از یه جهت هم ناراحت شدم که این قدر منو نمیشناسید که بدونید چنین کاری به این شکل از من محاله

در هر صورت بابت اینکه این همه پست بودم عذر می خوام

ولی بازم میگم باحال بود

۲  آخ جون خر چاقم اومد

روز جمعه ساز دهنی رد دیدم و صد فیلم همچنان به غافلگیر کردن ما مشغوله

اعتراف می کنم برای چوب خط و دعوا سر آب آتیش گرفتم  و

و از این که خودم همه چیز دارم و از سالها پیش تا الان خیلی از بچه ها واسه دوست داشتنی هاشون مجبورن خر شن از خودم و خیلی ها بدم اومد

از این که یه مادر از سر درد نداری باید بزنه بعدش از سر غصه نوازش کنه اعصابم خورد شد

۳ من دلم عمو خسرو می خواد خیلی

اعتراف می کنم هنوز رفتنش رو باور ندارم حتی بعد از این که به ختم و تشییع جنازه رفتم

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10 توسط سُمیرا| |
عشق مسخره ترین چیز تو ی دنیاست که ناباورانه آزارمون میده پیرمون میکنه و بزرگمون میکنه و احمقانه است که هنوز هم دوستش داریم و در به در دنبالشیم
اصلا همه ی ما خریم

جواد از دوستان خیلی خوب منه و این نظر من برای مطلب جواد بود همین

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0 توسط سُمیرا| |

تنبیه چه جوریه؟

خیلی سادست

این دیالوگ یه آقا کوچولو تو سال ۶۶ که الان خودش باباست و دعا می کنم که هنوز نگه خیلی سادست

آنقدر از دیدن مشق شب لذت بردم که حتی نمی تونید تصور کنید

کیارستمی رو دوست داشتم اما اعتراف می کنم که امشب بعد از دیدن مشق شب دیگه خیلی دوستش دارم

لحظات ناب تو این مستند

دیالوگهای یه سری بچه ی دوست داشتنی

سنگینی فضای جنگ

شناختن تنبیه و ندونستن اینکه تشویق چیه؟

و اینکه چه خوب که اون موقع فقط ۱ سالم بود

فقط میتونم بگم عالی بود

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0 توسط سُمیرا| |

 

همین الان رسیدم و سرشار از انرژیم

امشب یه اتفاق خوب افتاد و من و مامان و بابایی با هم رفتیم کنسرت استاد شجریان

حالا فکر کن چی شد؟

سالهاست آرزوم اینه که توی کنسرت استاد مرغ سحر رو بشنوم توی کنسرتهای قبلی که رفته بودم نخونده بود

کاملا درست حدس زدی امشب خوند و چه خوندنی

و چه قدر مژگان و صداش و از همه مهمتر لبخندهاش به باباش رو دوست داشتم

و من الان حس می کنم همه چیز خیلی خوبه خیلی.

بابا دوست دارم که امشب به بلیط کنسرت مهمونم کردی

آرمان و رامین ممنون که بیچاره شدید تا من بلیط خریدم

زندایی ممنون که مانتوی خوشگلمو دوختی

استاد ممنون واسه اینکه مثل همیشه عالی بودید

خدا تو هم که دیگه سروری.

 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1 توسط سُمیرا| |