امروز دیگه عصبانی شدم رفتم سراغش :
برای چی منو آفریدی ؟
نگاهم کرد :
برایم آشنا نیستی.
نگاهش کردم
بهشون نگاه کرد و به پچ پچ و خنده های یواشکیشون لبخند زد:
باز شما فرشته های شیطون گل بازی کردید.
خندیدم
زیاد.....
حاصل گل بازی فرشته ها اصلا دوست داشتنی نشده بود .
این روزا حاصل این گل بازی ناشیانه زیاد دلش میشکنه.
دوستای عزیزش مسابقه گذاشتن.
یکیشون همیشه میگفت :
همه ی آدمها بدن تا خوبیشون ثابت بشه .
من می خندیدم و می گفتم:
نه همه خوبن تا بدیشون ثابت بشه.
خدایا اجازه نده تا بدیها بیشتر از این خودشون رو ثابت کنند
زشتن . دوستشون ندارم .
من منتظر دستهای گرمتم منتظر زیباییها زیاد ..............
صادق میگه :
خدا دل هر کسی رو که دوست داره میشکنه
نمی دونستم اینقدر زیاد دوستم داری خدا
ممنون بازم زیاد مثل دوست داشتن
خودت........................
بهانه ی داداشی این بود که من منتظر نوع فارسی روز زنم .
قبول
من هم منتظر نوع فارسی هستم.
آریا خواهر زاده ی منه . آریای من ۱۰ ماهشه و ته نمک واقعا ته نمک..
خیلی سعی میکنم که دلم براش تنگ نشه اما میشه.
کاریشم نمیشه کرد
پس پیش به سوی سمنان .
اما خوب من
سیاه رو به سپید
شب رو به روز
تاریکی رو به روشنایی
سکوت رو به شلوغی
و
ماه رو به خورشید
ترجیح میدم .
خوب دوسشون دارم
بده؟

اون روز توی اون مستند شنیدم گفت :
افتخار میکنم که اینجا هستم و به آقای کیارستمی جایزه میدم .
حالا که اسکورسیزی برده دارم به این فکر میکنم که:
منم افتخار میکنم که آقای کیارستمی مال ماست .
نخستین حرفی که ازش شنیدم آی بود
شاید به خاطر دردش
کلافه بود شاید به خاطر شیمی درمانی
مسکن نمی خورد به خاطر ترس از خوردن آب و
چشمهاشو بسته بود شاید به خاطر ندیدن اشکهای مادرش .
با خودم فکر کردم من تو یا خیلی های دیگه توی ۷ سالگی چه قدر با اون فرق داشتیم. نه من که اون قدر مرد نشده بودم .
من یک بار لبخندش رو دیدم اونم وقتی بود که امیر محمد استقلالی حتی به امضای علی دایی راضی شد.
حتی شده به خاطر دیدن دوباره لبخندش ...
یه امضا شاید...
خدایا همه میگن که مهربونی
دعا میکنم مهربونیتو توی موهای سپید پدر و چروکهای صورت مادر و چشمهای بسته امیر محمد ببینم .
شاید غده های بی مرام توی دلش از خجالت آب بشن
آمین.
امروز روز خوبی برای من بود
خندیدم گریه کردم شاد بودم غمگین بودم شیطون بودم و آروم بودم
امروز دنیای شلوغی داشتم دنیا ی امروز من پر ترافیک
فکر
تنهایی
شلوغی
غم
خنده
و
تغییر بود
من امروز مثل یه کفشدوزک بودم که یه لامپ
100
واسش خورشیده.
اصلاُ کاری به گناهکار بودن یا نبودن جزایری ندارم اما نمیدونم چرا هر وقت اسمشو میشنوم یاد پسر بچه ای میفتم که کفشای پارشو کنار ترازوی قدیمیش جفت کرده و داره از روی کتاب فارسیش درس ایران ما رو مینویسه.
- من نخل شدم قرار شد خم نشوم
- جز با تو خنده هات همدم نشوم
- یک سیب دگر بچین و حوایی کن
- نامردم اگر دوباره آدم نشوم
من با خدا قهرم چون دیگه دوستم نداره
اصلاً حالا که اینطوره دیگه با همه قهرم وقتی با عزیز ترین دوستم قهرم دیگه بقیه رو میخوام چیکار؟
اصلاًٍٍ این روزا همه دوست دارن دل منو بشکنن
من تا حالا دل نشکوندم اینقد راحته؟
آره خدا راحته؟
ولی نه راحت نیست چون نتونستم دلتو بشکنم
اصلاً آشتی . قبول؟
چیکار کنم بی استعدادم تقصیر خودته
ایندفعه اگه خواستی دل کسی رو مثل دل من بشکونی جوری خلقش کن که بتونه
قهر کنه
دل بشکنه
آه بکشه
خوب؟

