تبليغاتX
 سمیرا دختر شهمیرزادی

امروز دیگه عصبانی شدم رفتم سراغش :

 

برای چی منو آفریدی ؟

 

نگاهم کرد :

 

برایم آشنا نیستی.

 

نگاهش کردم

 

بهشون نگاه کرد و به پچ پچ و خنده های یواشکیشون لبخند زد:

 

باز شما فرشته های شیطون گل بازی کردید.

 

خندیدم

 

 زیاد.....

 

حاصل گل بازی فرشته ها اصلا دوست داشتنی نشده بود .

 

این روزا حاصل این گل بازی ناشیانه زیاد دلش میشکنه.

 

دوستای عزیزش مسابقه گذاشتن.

 

یکیشون همیشه میگفت :

 

همه ی آدمها بدن تا خوبیشون ثابت بشه .

 

من می خندیدم و می گفتم:

 

نه همه خوبن تا بدیشون ثابت بشه.

 

خدایا اجازه نده تا بدیها بیشتر از این خودشون رو ثابت کنند

 

زشتن . دوستشون ندارم .

 

من منتظر دستهای گرمتم  منتظر زیباییها    زیاد ..............

 

صادق میگه :

 

خدا دل هر کسی رو که دوست داره میشکنه

 

نمی دونستم اینقدر زیاد دوستم داری خدا

 

ممنون                بازم زیاد مثل دوست داشتن

 

خودت........................

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2 توسط سمیرا| |
روزی که از سفر برگشتم روز جهانی زن بود از تمام مردان حاضر در  زندگیم تنها یک پیام تبریک گرفتم . وشب برای اینکه بیشتر از دلگیر نشوم یک پیام دیگر را شنیدم هر چند خودم زنگ زده بودم.

بهانه ی داداشی این بود که من منتظر نوع فارسی روز زنم .

 قبول

 من هم منتظر نوع فارسی هستم. 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8 توسط سمیرا| |
همه به من میگن که چطور امروز میری و ۱ روز نشده برمیگردی؟

آریا خواهر زاده ی منه . آریای من ۱۰ ماهشه و ته نمک  واقعا ته نمک..

خیلی سعی میکنم که دلم براش تنگ نشه اما میشه.

 کاریشم نمیشه کرد

پس پیش به سوی سمنان .

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23 توسط سمیرا| |
من نه  تنها افسردم خیلی هم خوشم .

اما خوب من

سیاه رو به سپید

شب رو به روز

تاریکی رو به روشنایی

سکوت رو به شلوغی

و

 ماه رو به خورشید

ترجیح میدم .

خوب دوسشون دارم

 بده؟

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23 توسط سمیرا| |

The Departed

  اون روز  توی اون مستند شنیدم  گفت :

افتخار میکنم که اینجا هستم و به آقای کیارستمی جایزه میدم .

 حالا که اسکورسیزی برده دارم به این فکر میکنم که:

منم افتخار میکنم که آقای کیارستمی مال ماست .

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14 توسط سمیرا| |
من امروز با امیر محمد آشنا شدم

نخستین حرفی که ازش شنیدم آی بود

 شاید به خاطر دردش

کلافه بود شاید به خاطر شیمی درمانی

مسکن نمی خورد به خاطر ترس از خوردن آب و

چشمهاشو بسته بود شاید به خاطر ندیدن اشکهای مادرش .

با خودم فکر کردم من تو یا خیلی های دیگه توی ۷ سالگی چه قدر با اون فرق داشتیم.  نه من که اون قدر مرد نشده بودم .

من یک بار لبخندش رو دیدم اونم وقتی بود که امیر محمد  استقلالی حتی به امضای علی دایی راضی شد.

حتی شده به خاطر دیدن دوباره لبخندش ...

یه امضا شاید...

خدایا همه میگن که مهربونی

 دعا میکنم مهربونیتو توی موهای سپید پدر و چروکهای صورت مادر و چشمهای بسته امیر محمد ببینم .

شاید غده های بی مرام  توی دلش از خجالت آب بشن

آمین.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1 توسط سمیرا| |

امروز روز خوبی برای من بود

خندیدم گریه کردم شاد بودم غمگین بودم شیطون بودم و آروم بودم

امروز دنیای شلوغی داشتم دنیا ی امروز من پر   ترافیک

فکر

تنهایی

شلوغی

غم

خنده

و

تغییر بود

من امروز مثل یه کفشدوزک بودم که یه لامپ

100

واسش خورشیده.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1 توسط سمیرا| |

اصلاُ کاری به گناهکار بودن یا نبودن جزایری ندارم اما نمیدونم چرا هر وقت اسمشو میشنوم یاد پسر بچه ای میفتم که کفشای پارشو کنار ترازوی قدیمیش جفت کرده و داره از روی کتاب فارسیش درس ایران ما رو مینویسه.

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11 توسط سمیرا| |
  • من نخل شدم قرار شد خم نشوم
  • جز با تو خنده هات همدم نشوم
  • یک سیب دگر بچین و حوایی کن
  • نامردم اگر دوباره آدم نشوم
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2 توسط سمیرا| |
تا حالا با هیچکس قهر نکردم چون هیچ کس نبوده که اینقد دوستم نداشته باشه

من با خدا قهرم  چون دیگه دوستم نداره

اصلاً حالا که اینطوره دیگه با همه قهرم وقتی با عزیز ترین دوستم قهرم دیگه بقیه رو میخوام چیکار؟

اصلاًٍٍ این روزا همه دوست دارن دل منو بشکنن 

من تا حالا دل نشکوندم اینقد راحته؟

آره خدا راحته؟

ولی نه راحت نیست چون نتونستم دلتو  بشکنم

اصلاً آشتی . قبول؟

چیکار کنم بی استعدادم تقصیر خودته

ایندفعه اگه خواستی دل کسی رو مثل دل من بشکونی جوری خلقش کن که بتونه

قهر کنه

دل بشکنه

آه بکشه

خوب؟

 

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2 توسط سمیرا| |
سلام این اولین مطلب منه که توی وبلاگم مینویسم . بلد نبودم صادق یادم داد . این یه اعتراف صادقانه است . مختارید که به من بخندید.
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12 توسط سمیرا| |