شونه هام خالیه
وقتی دارم از خیابون رد میشم نفسشونو حس نمیکنم
وقتی دارن دلمو میشکونن انگاری از هیشکی خجالت نمیکشن
آخه فرشته هام رفتن نیستن
من تنهام
خدا من فرشته هامو میخوام
تو رو خدا بگو برگردونشون
دلتنگشونم
بهشون بگو
تو دنیا هیشکی قد من احتیاج به فرشته نداره
گولشون بزن بگو بچه ست از رو تاب افتاده دستش اوف شده
نگی قلبش اوف شده ها
نمیان
آخه دیگه دوسم ندارم بس دلم میشکنه
باشه؟
نبودنی که با قبولی دانشکده خبر تهران و انصراف از دانشگاه سمنان آغاز شد.
از ادبیات گذشتم تا به قول بعضی ها کلاغ بشم .
اومدم و خودسر سر لجبازی با وقت نداشتن بابا برای گشتن دنبال خونه
گذاشتن و رفتن به پانسیون , شنیدن و دیدن چیزهای نشنیده و ندیده و فقط فرار,
منتظرتموم شدن کلاسا برای پرواز به سمت شهمیرزاد . از یه ماه شاید 10 شب
اونجا خوابیدم ولی پر تحربه بود خیلی زیاد, هیچ وقت ترس پر از تنهائی شب اول
از یادم نمیره بهت زده به آدمها نگاه میکردم و دلم خونه و وای مامانم , بابامو
میخواست زیاد خیلی زیاد........
بازم مرام دوستهائی که نذاشتن تنهائی پر از غربت پانسیون رو بفهمم و بازم
دم بابا گرم که اومد و راه افتادیم دنبال خونه . بعد خدا که یه آبنبات چوبی گنده به
من و هدی داد خونمون با حیاط کوچولوش و برگهای رقاص توی باد .
و خیلی آدمها و عزیزایی که دیگه پیشم نبودن . بابایی که روزی 10 بار از
گردنش آویزون شم و ببوسمش . مامانی که شبی 10 بار بیاد و رومو بکشه و
حتی نذاره یه لیوان بشورم . خواهری که باش کلکل کنم . خواهر زاده ای که دلم
براش ضعف بره . شوهر خواهرم نه داداشم که بشه واسطه ی خواستنی هام .
ملیحه که خندیدن رو همیشه یادم بیاره . بابا بزرگها ی خواستنیم و 2 تا مادر جون
که قربون صدقم برن. عموها , زن عموهای خیلی عزیز و گلم , خاله جونم,
عمه هام که فداشون بشم خلیلی ها ...
خیلی چیزا که دیگه تجربشون نمیکردم.شهمیرزاد که نبودن این
دیگه فاجعه بود . آلبالوهای قرمزی که روی درخت نخوردم , آلوی ترش , گردوی
تازه که بشینم روی درخت و نصفش کنم و نترسم ازسیاه شدن دستم , پائیز و خش
خش برگا زیر پام که فقط تو شهمیرزاد بم مزه میده درست مثل زمستون و برفش
وای خدا تو با من چیکار کردی...............
اولین اول مهر بدون هول زود رسیدن , تولد بابا, مامان , سارا که پیششون
نبودم ,شب یلدای بدون شلوغی و فال و هندونه ی شل و وارفته, تولد بدون همشون
که غافلگیرم کنن و چه بد که تولد 20 سالگیم بود, چها رشنبه سوری بدون پریدن
از روی خارهای گر گرفته و جای شنیدن زردی من ...... شنیدن بومب و حتی
امروز اولین سیزده بدر تنها بدون اون جمع 40 نفری.
نه شنیدم خیلی زیاد, به تلافی تمام سالهایی که نشنیده بودم , دلم شکست به
قدر تمام سالهایی که نشکسته بود , تنها شدم به قدر تمام سالهایی که تنها نبودم ....
از حق نمیگذرم خوبیم زیاد داشت ولی قدر بدیاش نه بیشتر , هدی [ که بازم
میگم اگه نبود] , داداشیام (صادی,یاسروعلیرضا) دوستای با حالم پرپری .
بهنوش . لیلی. سپیده. شیما . الهام . مرجان . بابایی بهرام . حسین ساده دل .
محمد میس کال زن.
برنده شدن داستانم تو جشنواره , سفر جنوب , کوه , سینما,تهران با شلوغی هاش,
از همه مهمتر خدا
استقلال من تلخ بود ,شیرین, ترش مثل طعم گس خرمالو که تازه دوستم ندارم.
سال خوبي بود . اگه يه چيز رو هم ازش كم كنم كه هيچ ،عالي بود .
از اولش، خاله شدم (آريا که يه دنياست واسه خاله)
بعد دانشجو شدم .اونم كجا؟
دانشكده خبر (چه جايي . يه دنياست واسه خودش با يه سلف پر ديونه مثل خودم)
بعد استقلال، اونم چه استقلالي .پر بغض هاي دلتنگي
دوري از مامان، بابا، اريا، همه
بعد هم خونه دار شدن هر چند مستاجري
خانم خونه شدن ،آشپزي،گرد گيري، جارو برقي (من فكر كن)
مرجان هدی (که اگه نبود ..............)
كلي رفيق ناب
2 تا داداشي گل
كلي دوست مهربون هم سن بابام (فکر کن)
بعد دوباره شهميرزاد اونم آخر تابستون دنيائي برا خودش
باز دوباره دانشگاه
سينما، تاتر، كنسرت، كوه، پارك
زمستون، برف، سرما
20 ساله شدن و رفتن تو دهه ي سوم يه زندگي ناب
يه تلخي بعد 20 سالگي كه با اين خوشيا به در
بعد كلي مريضي مامان، آريا، امير محمد
جنوب ،شلمچه، طلائيه
شنيدن خواهر و لذت بردن
دادن امضاي علي دائي و ذوق امير محمد (ممنون حامد)
بعد هم شهميرزاد دوباره
حالا هم كه 1 ساعت ديگه عيده
سال 85 رو دوست داشتم حتي با اون يه خاطره ي بد
خدايا كمكم كن كه تمام سالها برام قشنگ باشن
حتي بدون يه خاطره ي بد
خدا ممنون بازم ممنون


