و
غمها من .
امروز یه دزد گرفتم و مردم از هیجان حتی رنجر شهر بازی هم اینقدر منو هیجان زده نکرده بود
با دوستم رفته بودیم انقلاب داشتم کتاب می خریدم که دیدم دوستم از مغازه رفت بیرون گفت: سمیرا جیبمو زد. رفت دنبالش از پله یه پسر لاغر که به زور ۱۸ سالش میشد اومد پایین دیدم شیما با چشم نشونش داد گفت: خودشه
کیف شیما رو انداختم زمین و دویدم
فقط دویدم
خوشبختانه دزد خنگی گیرمون اومده بود تا دید می دوم دوید
توی انقلاب می دویدم و داد می زدم وایسا بی شرف
وای خیلی دویدم ولی بی شرف تند بود خیلی اونم تو کوچه ها
خوشم اومد از جوونایی که اونا هم شروع کردن به دویدن و از همه بیشتر اون ۲ تایی که بالاخره گرفتنش
و سوال با حال : آبجی همینقدر بود ؟
هنوز بعد ۸ ساعت گلوم از دویدن میسوزه ولی هیچ وقت مزه هیجان امروز از خاطرم نمیره خیلی باید مواظب باشم دزد کوچولوی ما اونقدر ترسیده بود که خفن نفرینم کنه
پیشنهاد : دعا کنید حتما یکی جیبتونو بزنه ته حاله
دعا : اونایی که هی میگفتن چرا آپ نمیکنی به جون آقا دزده دعا کنن
وای :وای خیلی با حال بود
راهکار : یکی منو از برق بکشه
آرزو : دلم می خواد همیشه یکی جیبموئ بزنه تا اینقدر راحت توی خیابونای شهر بدوم و داد بزنم


