تبليغاتX
 سمیرا دختر شهمیرزادی
عشق مسخره ترین چیز تو ی دنیاست که ناباورانه آزارمون میده پیرمون میکنه و بزرگمون میکنه و احمقانه است که هنوز هم دوستش داریم و در به در دنبالشیم
اصلا همه ی ما خریم

جواد از دوستان خیلی خوب منه و این نظر من برای مطلب جواد بود همین

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0 توسط سمیرا| |

تنبیه چه جوریه؟

خیلی سادست

این دیالوگ یه آقا کوچولو تو سال ۶۶ که الان خودش باباست و دعا می کنم که هنوز نگه خیلی سادست

آنقدر از دیدن مشق شب لذت بردم که حتی نمی تونید تصور کنید

کیارستمی رو دوست داشتم اما اعتراف می کنم که امشب بعد از دیدن مشق شب دیگه خیلی دوستش دارم

لحظات ناب تو این مستند

دیالوگهای یه سری بچه ی دوست داشتنی

سنگینی فضای جنگ

شناختن تنبیه و ندونستن اینکه تشویق چیه؟

و اینکه چه خوب که اون موقع فقط ۱ سالم بود

فقط میتونم بگم عالی بود

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0 توسط سمیرا| |

 

همین الان رسیدم و سرشار از انرژیم

امشب یه اتفاق خوب افتاد و من و مامان و بابایی با هم رفتیم کنسرت استاد شجریان

حالا فکر کن چی شد؟

سالهاست آرزوم اینه که توی کنسرت استاد مرغ سحر رو بشنوم توی کنسرتهای قبلی که رفته بودم نخونده بود

کاملا درست حدس زدی امشب خوند و چه خوندنی

و چه قدر مژگان و صداش و از همه مهمتر لبخندهاش به باباش رو دوست داشتم

و من الان حس می کنم همه چیز خیلی خوبه خیلی.

بابا دوست دارم که امشب به بلیط کنسرت مهمونم کردی

آرمان و رامین ممنون که بیچاره شدید تا من بلیط خریدم

زندایی ممنون که مانتوی خوشگلمو دوختی

استاد ممنون واسه اینکه مثل همیشه عالی بودید

خدا تو هم که دیگه سروری.

 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1 توسط سمیرا| |
نگاه اول

خسته و کلافه از گرما به دانشگاه می رسم وپر از ترس و دلهره ی امتحان دارم دوباره میدوم تا بعد از دور قمری به سالن امتحان ها برسم که واقعا میخکوب میشم

جلوی دربهای ورودی پرچم کشورها رو کشیدن تا ما دانشجویان با فرهنگ مملکت از روشون رد بشیم و با احترام به فرهنگ و شعور یک ملت توهین کنیم

ومن با این کمر درد تمام روز رو پریدم...

صاذق http://www.glassagency.persianblog.ir/

میلادhttp://www.aksneveshteh.persianblog.ir/

پریhttp://aramkade.persianblog.ir

نگاه دوم

یه پیامک جدید و ذوق خواندن من که کور شد:

لطیف نکوئی عزیز اخراج شد

لطیف دوست داشتنی که همیشه به غیر از باشه ازش چیزی نمی شنیدین شاید این بار این واژه رو به کار نبرده بود

عصبانی هستم و خیلی دوس دارم با احمد زاده دعوا کنم حتی بیشتر از وقتی که توی سلف دیوار کشید...

نگاه سوم

دوستان عزیزم اجازه ی امتحان دادن رو ندارند و من باید به خنده های تلخشون وقتی که دارن از تعهد دادن حرف می زنند به زور لبخند بزنم ...

نگاه چهارم

من دانشجوی دانشگاهی هستم که ۷۰۰ دانشجو داره و من هنوز با رئیس دانشگاهم حتی برای سلام و علیک همکلام نشده ام و هر بار که توی راه پله او را دیده ام آنقدر مرا با شک و تحقیر نگاه کرده که ترجیهم بر گذر است  هر چند من یک دختر هستم و شاید بهتر بود مثل صادق یه سری حرفها رو نشنوم

نگاه پنجم

دانشکده ی عزیز من از دست رفته و دارم سعی می کنم که کم کم اون رو تبدیل به خاطره ای کنم که از دست رفته یه خاطره که شاید یه روز خیلی قشنگ بود

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9 توسط سمیرا| |