تبليغاتX
 سمیرا دختر شهمیرزادی
یک روزه به چالوس رفتم

بار اول بود که به این شهر برای ماندن سفر می کردم جاده اش خیلی خوب بود اما پیچ داشت خیلی زیاد مردیدم

مولود خانم میزبان مهربون ما کلی به ما رسید و تا سرحد مرگ خوردم چه غذا چه شیرینی

البته گزارشم هم راجع به همین غذاها و شیرینی ها بود

ساعت ۱ که من و سمیرا رفتیم تو اتاق که بخوابیم طوفان شد ما هم عین دیوانه های بارون ندیده رفتیم زیر بارون وتبدیل شدیم به ۲ موش آب کشیده ی تپل

وای خدای من عالی بود هم این بارونه و هم دریاش

و میشه گفت که میزبان های خوب، بارون لذت بخش و دریای آروم و یک عالمه خوردنی خوب باعث شد که سفرم که حتی به ۲۴ ساعت نکشید محشر باشه

البته قربون خدام برم که تمام این خوشی ها رو با جزوه ی آمار خراب کرد

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10 توسط سمیرا| |
تازگی ها واقعا به این نتیجه رسیدم که شهمیرزاد رو دیونه وار دوست دارم، من به این اطمینان دارم که هیچ جای دنیا مثل شهمیرزاد برام عزیز و دوست داشتنی نیست

واقعا هم موندم که من۲  ساله با چه جونی هر هفته از تهران به شهمیرزاد میام

اما عشقه که دیگه

لامسب عشق چه کارا میکنه با آدم

این روزها در شهمیرزاد مسابقات گردو بازی برگزار شد و متاسفانه من فقط به روز آخر رسیدم اون هم بدون دوربین

اما اعتراف می کنم که خیلی عالی بود

به بچگی هام و اون گردو بازی ها و الک دولک رفتم

کاش دوباره بچه بشم

 

*گردو بازی به زبان شهمیرزادی .

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1 توسط سمیرا| |
دلم برای خونه داشتن تنگ شده

دلم می خواد خونه تمیز کنم

تا صبح با صدای بلند موزیک گوش بدم

برم خرید

دم به دقیقه در یخچال خونم رو باز کنم از مرض

غذا بپزم

مهمون دعوت کنم

اعتراف می کنم این ۲ ماه خیلی سخت بوده خیلی

دیگه نمی تونم با آدمها زندگی کنم

تنهایی خداست

خدا

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12 توسط سمیرا| |