تبليغاتX
 سمیرا دختر شهمیرزادی
همیشه مرگ برام ترسناک بود و بد

یکی از اصلی ترین دعاهای زندگیم این بود که هیچ وقت مرگ هیچ کدوم از عزیزانم رو نبینم چون تجربه نکرده می دونستم که جنبه ی مرگ رو ندارم

اما خدا مثل همیشه مرام گذاشت

علی دائی من بود

یه آدم خیلی عزیز و دوست داشتنی

دوست نداشت دائی صداش کنیم و ۲۲ سال بود که برای من علی یه فرشته ی دوست داشتنی بود

همون مرگی که خیلی دل خوشی نداشتم

خیلی راحت علی رو از ما گرفت

بدون هیچ دلیلی

فقط به این دلیل که ۴ تا بچه پولدار که تو حال خودشون نبودن عشقشون کشید که با تیغ موکت بری بدون اینکه حتی به دائی من اجازه دفاع بدن

از شیشه پایین کشیده ی ماشینش به ریه اش ضربه بزنن

و هیچ وقت فکر نکنن که علی ۳ تا بچه داشت

و کمر مادربزرگم با نبودنش خم میشه

و خواهرزاده ی بیچارش

تو بهت یه مرگ بی دلیل می مونه

و دیگه هیچ وقت خدا رو نمی بخشه

که اینقدر راحت دلش رو سوزوند

خدا

فقط در یک صورت می بخشمت

نگذار اونایی که این قدر راحت علی ما رو کشتن

راه برن

و بچه های دیگه رو سر هیچ و پوچ بدون پدر کنن

از ما که گذشت

مرگ رو با همه ی سردی چندش آورش تجربه کردیم

نگذار خیلی های دیگه این جوری عزیز از دست بدن

ممنون خدا

پانوشت

ممنون از همه ی دوستای خوبم که توی این روزای ترسناک تنهام نگذاشتن

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11 توسط سمیرا| |