فرداش با ذوق دیدن دوباره خاتمی را افتادم اما هر دقیقه که گذشت ذوقم کور شد و باز دلم گریه خواست و امامزاده وقتی شهاب گفت: آقای خاتمی نامه انصراف رو نوشته و توی جیبشه
امیر بهم گفت پاشو و با خاتمی حرف بزن خوب میدونه که اینجور مواقع اشکم دم مشکمه و بلدم غر بزنم
ایستادم و با کلی تلاش که خدا کنه این اشکای دم مشک لامسب در نیان داد زدم سر آقای خاتمی
بهش گفتم نمی خوام از در منطق باش حرف بزنم بلکه مثل یک زن میخوام با احساس غیرمنطقی خودم حرف بزنم
بهش گفتم زبام لال اون روزی که انصرافش رو اعلام کرد تا صبح نخوابه و به اشکای من و امثال من فکر کنه
بهش گفتم به تمام هزینههایی که توی این سالها براش پرداخت کردیم فکر کنه
بهش گفتم به دوستای شب خوابیده تو وزرا و به دوستای تعلیق شده از تحصیلم فکر کنه و تا صبح نخوابه
خاتمی گفت چشم
و من نشستم تا اشکام یهویی نریزن
آقای خاتمی حرفاتون رو شنیدم و میخوام بگم که قانع شدم که نیاید و من به حرفتون گوش بدم و به میرحسین رای بدم
اما یه بغضی داره خفم میکنه
بغضی که موقع حرفاتون اومد تو گلوم، وقتی بچهها سرتون داد زدن و پاشدن بیشتر شد و وقتی کسی گفت این خاتمی مرد دیگه داشت خفهام میکرد
بغضی که دلش میخواست بترکه وقتی که دخترا چپچپ نگاهم میکردن که چرا گفتم زنم و احساساتی بدون اینکه فکر کنن اتفاق مهمتری از زن بودن ماها یا مردانگیمون اتفاق افتاده
آقای خاتمی چشم
هر چی شما بگید
اصلا کور شه هر دختری که حرف باباشو گوش نده
تو رو خدا شبی که انصراف دادید بخوابید
من این بار اشتباه کردم


