X
تبلیغات
سمیرا دختر شهمیرزادی - داستانهای بد

سمیرا دختر شهمیرزادی

زندگی

داستانهای بد

داستان اول

توی خونه نشستم موبایلم زنگ می خوره

میگم: بله

می شنوم: کوفت بله . کثافت آشغال ...

چشمامو می بندم و گوشی از دستم می افته

تنم یخ کرده و فکر میکنم یه روزی برای این دوست با معرفت چی بودم ؟

 

داستان دوم

با دوستان دبیرستانم بعد از 5 سال قرار گذاشتیم تا هم رو ببینیم . خوشحالم و خاطرات دبیرستان به یادم میاد

با هم رفتیم کافی شاب دوستام عوض شدن خیلی اما نه اونقدر که نخوام باهاشون قدم بزنم

داریم راه میریم که یهو کلی آدم میان سمتون و دست دوستم رو میکشن تا ببرن

میگن حجاب ها درست نیست و میگن که میتونن مثل سگ به دوستم دستبند بزنند

دوستم را به زور سوار ماشین می کنند و میبرند

جمع پراکنده شده و من با اعصابی داغون به گریه ی نوزادی که ماه قبل توی میدون ولیعصر شنیده بودم می افتم و فریاد پدرش که:

حجاب زنم به بچه ی گرسنه ام مربوطه؟

و زن که گریان سوار ماشین های لعنتی شد.

 

داستان سوم

بعد از کلاس تربیت بدنی با 3 تا از دوستام با تیپ دانشگاه به سمت مترو میریم

صدای غرغر مردی رو از  پشت سر می شنوم :

کل خیابون رو گرفتن کثافتها

به عقب بر میگردم و به اقای با ادب که صورتش  پر ریشه میگم:

می تونید از اون سمت رد بشید.

مرد بهم گفت: پدر سگ

گفتم : خودتی

به سمتم اومد تا منو بزنه

واقعا اومد که بزنه

سکوت کردم و رد شدم شاید با خاطر انکه به مامان و بابا فکر کرده بودم

شاید

 

داستان چهارم

دوست دارم تنها برم شمال

عکس بندازم و یه شب تا صبح بشینم لب دریا

بابام میگه نه

خیلی قاطع

تا وقتی توی خونشم نه

 

داستان  پنجم

جلوی دوربین مستند سازی نشستم که از آمریکا اومده

وقتی ازم  پرسید :

حقوق خانمها توی ایران رعایت میشه؟

 خیلی خجالت کشیدم تا گفتم :

نه

 

از این داستان ها توی زندگیم زیاده شاید از این به بعد بیشتر براتون تعریفشون کنم اما می دونید مدتیه ایران عزیزم کمرنگ شده

خجالت میکشم که اینو بگم

نه اصلا شرم دارم

اما تازگی ها خیلی احمق شدم

گاهی وقتها فکرم میره سمت رفتن از ایران عزیزم

نه

مسخرست.

 

خب بعد از این همه چرت گفتن بهتره عید رو به همتون تبریک بگم و برای همتون آرزو کنم :

بزرگ باشید

شاد

 ایرانی و آزاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14  توسط سُمیرا  |