خسته و کلافه از گرما به دانشگاه می رسم وپر از ترس و دلهره ی امتحان دارم دوباره میدوم تا بعد از دور قمری به سالن امتحان ها برسم که واقعا میخکوب میشم
جلوی دربهای ورودی پرچم کشورها رو کشیدن تا ما دانشجویان با فرهنگ مملکت از روشون رد بشیم و با احترام به فرهنگ و شعور یک ملت توهین کنیم
ومن با این کمر درد تمام روز رو پریدم...
صاذق http://www.glassagency.persianblog.ir/
میلادhttp://www.aksneveshteh.persianblog.ir/
پریhttp://aramkade.persianblog.ir
نگاه دوم
یه پیامک جدید و ذوق خواندن من که کور شد:
لطیف نکوئی عزیز اخراج شد
لطیف دوست داشتنی که همیشه به غیر از باشه ازش چیزی نمی شنیدین شاید این بار این واژه رو به کار نبرده بود
عصبانی هستم و خیلی دوس دارم با احمد زاده دعوا کنم حتی بیشتر از وقتی که توی سلف دیوار کشید...
نگاه سوم
دوستان عزیزم اجازه ی امتحان دادن رو ندارند و من باید به خنده های تلخشون وقتی که دارن از تعهد دادن حرف می زنند به زور لبخند بزنم ...
نگاه چهارم
من دانشجوی دانشگاهی هستم که ۷۰۰ دانشجو داره و من هنوز با رئیس دانشگاهم حتی برای سلام و علیک همکلام نشده ام و هر بار که توی راه پله او را دیده ام آنقدر مرا با شک و تحقیر نگاه کرده که ترجیهم بر گذر است هر چند من یک دختر هستم و شاید بهتر بود مثل صادق یه سری حرفها رو نشنوم
نگاه پنجم
دانشکده ی عزیز من از دست رفته و دارم سعی می کنم که کم کم اون رو تبدیل به خاطره ای کنم که از دست رفته یه خاطره که شاید یه روز خیلی قشنگ بود


