تبليغاتX
 سمیرا دختر شهمیرزادی - همراه ندارم بیمار خودمم
خدایا من از این همه توجه و لطفتت ممنون و متعجبم

چرا می خندی؟جدی میگم

البته خوب این که این توجه فقط از طریق هجوم آوردن بیماریهای مختلف به من

تنهایی مسخره و چندش آور

نامردی و بی معرفتی همه ی دوستان

و انداختن ترس تو جون یه آدم تنها مثل من و سر دو راهی موندن

اعمال میشه کمی دیرهضمه

اما گفتم زشته اگه تشکر نکنم

خدایا شاکرم از اینکه توی سن  بیست و دو سالگی

به دیسک کمر دچار شده ام و طی این دو هفته درد مداوم هر بار مثل یک آدم بدبخت و تنها به بیمارستان رفتم

و دیازپام خوردم تا از پله ها بالا و پائین برم برای ریختن پول و گرفتن دارو و در جواب پرستارها بگم که تنهام و همراه ندارم

می دونی خدا تنهائی یه کوچولو برام ترسناک شده حتی ترسناک تر از اینکه وقتی میرم پیش دکترم بیمار ها همه پیرمرد و پیرزن هستند

شد

فکر نمی کردم که بشه اما شده

و منی که همیشه دم از تنهایی و کیفش می زدم یک کوچولو کم آوردم

ببخشید خدا

شرمنده که غر زدم

سر خم می کنم برای این همه لطف و توجه

فعلا دیازپام هام رو می خورم تا گیج شم و این همه لطف رو نبینم تا خودت چی بخوای

می بوسمت جیگر

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20 توسط سمیرا| |